در جستجوی حقیقت

باید همه کتاب ها را در خود بسوزانی ؟!!!


یادش می آید وقتی که کوچک بود،روزی پدرش خسته و عصبانی از سر کار به خانه آمد.او دم در به انتظار پدر نشسته بود.

گفت:بابا یک سوال بپرسم؟

پدرش گفت:بپرس پسرم، چه سوالی؟

پرسید:شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

پدرش پاسخ داد :چرا چنین سوالی می کنی؟

گفت:فقط می خواهم بدانم،بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

پدرش گفت:اگر باید بدانی خوب می گویم،ساعتی 20 دلار

پسرک در حالی که سرش پایین بود آه کشید،بعد به پدرش نگاه کرد و گفت:می شود لطفا 10 دلار به من بدهید؟

پدر عصبانی شد و گفت:اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که برای خرید بک اسباب بازی مزخرف از من پول بگیری،سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی؟من خیلی خسته ام و برای چنین رفتار های بچه گانه ی وقت ندارم.

پسرک آرام به اتاقش رفت و در را بست.

پدر نشست و باز هم عصبانی تر شد.پیش خودش گفت:چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین چیزی بپرسد؟
بعد از حدود یک ساعت آرام تر شد فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده.شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از اودر خواست پول کند.پدر به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد و گفت:با تو بد رفتار کردم. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ی ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم.بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.بگیر.

پسرک خندید و فریاد زد:متشکرم بابا.بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر دو اسکناس 5 دلاری مچاله شده در آورد.پدر وقتی دید پسر خودش پول داشته،دوباره عصبانی شد و گفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول کردی؟

پسرک گفت:برای اینکه پولم کافی نبود ولی الان 20 دلار دارم.پدر آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا یک ساغت زودتر خانه بیایید و با ما شام بخورید؟

دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

 

 
حافظ:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


شهریار:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

محمد عیادزاده:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟


جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |


مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

 

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.
شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن

یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |


 کتاب "عصر حجر" نوشته ی رضا شنطیا که در سال 1380 و در دوران محمد خاتمی به عنوان بهترین کتاب شعر سال از طرف مجله ی کارنامه ی گلشیری انتخاب شده بی شک یکی از بهترین آثار معاصر در حوزه ی شعر مدرن فارسی است.

کتابی که بعد از انتشار آن نقدهای بسیاری بر آن نوشته و کسان بسیاری آن را ستودند.

همان سالها به یاد دارم که وقتی چند تعریف و تمجید در چند روزنامه ی اصولگرا بر او و کتابش نوشتند تاب نیاورد و در مقاله ای با عنوان "شعر ما نیازمند رهایی ست؛ نه تصاحب" مراتب اعتراض خود را از بهره گیری های سیاسی دشمنان فرهنگ و ادب از این اثر اعلام داشت

رضا شنطیا به عنوان جوان ترین سردبیر نشریات ادبی در سال 1381 ماهنامه ی موفق "بازارچه" ادبی هنری را سردبیری کرد که پس از انتشار سه شماره به تعطیلی کشانده شد.

مجله ای که امید را در دل شاعران و نویسندگان مستقل این مرز پر گهر زنده کرد

وی در سال 1386 بعد از استقبال گسترده از "عصر حجر" به فکر تجدید چاپ آن افتاد ولی از آنجایی که امیدی به اخذ مجوز مجدد د نداشت آن را توسط نشر پاریس و در فرانسه در سال 1386 به چاپ دوم رساند که از لینک زیر قابل دریافت است

 
 
رضا شنطیا در سال 1386 مجموعه ی شعر دیگری با عنوان "نشر اکاذیب" و توسط همان نشر پاریس منتشر کرد که خیلی زود در تمام کتابخانه های مجازی و سایتهای دانلود کتاب قرار گرفت و تا کنون بیش از یک میلیون بار دانلود شده است.
 
 
یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

شخصا زیاد علاقه ای به خوندن کتاب های داستان کوتاه ایرانی ندارم اما بهتون توصیه می کنم این کتاب رو بخونید

“روی ماه خداوند را ببوس” داستان  تردید ها و اضطراب هاست. داستان زندگی مردی که در کیستی و چیستی خود و خدا دچار شک شده است. یونس دانشجوی دکترای پژوهشگری اجتماعی برای نوشتن پایان نامه دکترای خود باید علت خودکشی دکتر محسن پارسا را بفهمد. کسی که دکترای فیزیکش را از آمریکا گرفته بوده، هیچ مشکل مالی و شغلی و… هم نداشته است! در گیر و دار تلاش برای رسیدن به پاسخ این سوال یونس با خودش درگیر می شود و مدام با خودش کلنجار می رود تا خدا را بفهمد و خودش را بفهمد. یونس یک روشنفکر است کسی که نه می تواند مثل شخصیت پرویز این داستان در روزمرگی ها غرق شود، و نه مثل علیرضا به طور ذاتی به یقین و آرامش رسیده است. او مدام خودش و اندیشه هایش را به چالش می کشد و به همین خاطر در اضطراب و تردید دائمی زندگی می کند. از نظر من زیبایی داستان در این است که سعی نمی کند تا به بی شمار سوالات مطرح شده توسط شخصیت هایش پاسخ بدهد. شاید به همین خاطر است که جهان وطنی باقی می ماند و در آن، حقیقت در تصرف عده خاصی ترسیم نمی شود. در واقع می توان گفت “روی ماه خداوند را ببوس”، داستان انسان است در جستجوی معنا، دیگر مهم نیست این انسان اهل کجا باشد و به چه مرام و مسلکی معتقد باشد، فقط باید به یاد داشته باشد که انسان است، همین!

 

بخش هایی از کتاب رو اینجا آوردم :

کاش یک تکه سنگ بودم. یک تکه چوب. مشتی خاک. کاش یک سپور بودم. یک نانوا. یک خیاط. دستفروش. دوره گرد. پزشک. وزیر. یک واکسی کنارِ خیابان. کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت. کاش دلم از سنگ بود. کاش اصلا دل نداشتم. کاش اصلا نبودم. کاش نبودی. کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد. آخ مهتاب! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم. یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم. نه، کاش دستهایت بودم. کاش چشمهایت بودم. کاش دلت بودم. نه، کاش ریه هایت بودم تا نفس هایت را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تومن بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفر دوتایی!

چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور، ولی عاقل بود یک روز

برای پادشاه انگشتری به عنوان هدیه آوردند ولی روی نگین انگشتر چیزی ننوشته ب

ود و خیلی ساده بود.

شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟ و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟

فردی که آن انگشتر را آوره بود گفت:

من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسید.

شاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد 

و چه جمله ای به او پند میدهد؟ همه وزیران را صدا زد وگفت:

وزیران من، هر جمله و هرحرف با ارزشی که بلد هستید بگویید.

وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند، ولی شاه از هیچکدام خوشش نیامد.

دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل کشور جمع کنند و بیاورند

شاه به همه گفت که هر کسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خواهد گرفت
هر کسی چیزی گفت تا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت با شاه کار دارم.

گفتند تو با شاه چه کاری داری؟

پیر مرد گفت برایش جمله ای آورده ام

همه خندیدند و گفتند تو و جمله. ای پیر مرد تو داری میمیری، ت

و را چه به جمله خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند

که وارد دربار شود، شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟

پیر مرد گفت: جمله من اینست"هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست"

شاه به فکر فرو رفت و خیلی از این جمله استقبال کرد و جایزه را به پیر مرد داد. 

پیر مرد در حال رفتن گفت: دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست

شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟ تو سر من کلاه گذاشتی

پیر مرد گفت نه پسرم

به نفع تو هم شد،  چون تو بهترین جمله جهان را یافتی

پس از این حرف پیر مرد رفت

شاه خیلی خوشحال بود که بهترین جمله جهان را دارد و دستور داد

آن را روی انگشترش حک کنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میآمد میگفت:

هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست

تا جائی که همه در دربار این جمله را یاد گرفنه وآن را میگفتند:

که هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست

تا اینکه یه روز پادشاه در حال پوست کندن سبیبی بود که ناگهان چاقو در رفت

و دو تا از انگشتان شاه را برید و قطع کرد، شاه ناراحت شد

و درد مند وزیرش به او گفت:

هر اتفاقی که میافتد به نفع ماست

شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو میگوئی

که به نفع ما شده به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد

وتا او دستور نداده او را در نیاورند

چند روزی گذشت یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد 

تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند

و می خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت کردند ا

ین قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود

تمام بدنش سالم باشد ولی پادشه دو تا انگشت نداشت
پس او را ول کردند تا برود

شاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند.

وزیر آمد نزد شاه و گفت:

با من چه کار داری؟

شاه به وزیر خندید و گفت:

این جمله ای که گفتی هر اتفاقی میافتد به نفع ماست درست بود، م

ن نجات پیدا کردم ولی این به نفع من شد ولی تو در زندان شدی

 این چه نفعی است شاه این راگفت و او را مسخره کرد.

وزیر گفت: اتفاقاً به نفع من هم شد

شاه گفت: چطور؟

وزیر گفت: شما هر کجا که میرفتید من را هم با خود میبردید،

اگر می بودم آنها مرا میخوردند. پس به نفع من هم بوده است.

وزیر این را گفت و رفت.


 

چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

 

اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست .

مرد سوار دلش به حال او سوخت . از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند .


مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : ...

اسب را بردم ، و با اسب گریخت!

اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!


اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم! مرد چلاق اسب را نگه داشت .

 مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛ زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!

شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٤:٥۱ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

قصد دارم از این به بعد علاوه بر اطلاعات کتاب ها

داستان کوتاه هم ایجا بزارم

و همین طور یک سری کتاب واسه دانلود

شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

به خودم قول داده بودم اولین کتابی که در سال 1389 ( 69 ) می خونم کتاب ذوالقرین ، اسکندر ، کورش نوشته دکتر علی اقبالی  باشه


خوب این کتاب با یک سوال آغاز  میشه :

به گفته پیامبر اسلام در قران کریم ذوالقرین وجود داشته است ،

حال گفتگو بر سر آن است که ذو القرین کیست ؟

 

قراره بخش هایی از این کتاب رو در وب سرزمین پارس بگذارم و البته در اینجا پس منتظر باشید؟!

 

 

چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ | ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

 

خوندن کتاب سووشون رو شروع کردم


من از بیگانگان هرگز ننالم

 

که هرچه کرد با ما آشنا کرد

 


یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸ | ٢:٠٦ ‎ق.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

یوسف علی عزیز :

 

وقتی قدرت خلاقیت در خانه هنرمندی آشیانه کرد امواج درد قرار و قاعده ای نمی شناسند


مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش


حقیقت قدرت و سلطنت حکومت بر دلها و اندیشه هاست

نه قدرت بر سر ها و بدن ها این صورت قدرت و سلطت است


بر در میکده رندان قلندر باشند

 که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای

  دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی 

اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل

   کمترین ملک تو از ماهی بود تا ماهی

 

 

رسم بد عهدی ایام چو دید ابر چمن

گریه اش بر سمن و سوسن و نسرین آمد

سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

چشمانم را بستم ، صدای رود  ذهنم را پر کرده بود.

صدای غریبیه ... در همون حدی که باید باشه

نه کمتور محو و مبهم باشه

و نه بیشتر که آرامش رو بر هم بزنه

صدای هموار رود آدم رو با خودش می بره

....................

 

وفتی زنگ مدرسه رو زدند دستم را گرفت و گفت :

پسر می خوام برم سفر ، خدافافظ

گفتم : سفر ؟!!

گفت : آره !!!

گفتم : حالا که وقت سفر نیست مدرسه رو چکار می کنی ؟

گفت : یه کاریش می کنم

گفت با قطار می رم

و رفت

 

و دیگه به مدرسه نیومد

غروب همون روز رفته بود راه آهن

سرش رو گذاشته بود روی ریل قطار

قطار از روی صورتش رد شد . . . .

 

برای نموندن تصمیم گرفته بود

شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ | ٩:٠٢ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

بخش یک : سخنی با استاد مصباح

 

موسی موظف می شود از بنی اسرائیل زکات بگیرد

و قارون پرداخت زکات را ناخوش می داند و به زن بد نامی رشوه می دهد

در میان جمعیت موسی را به روابط نامشروع متهم کند .

سپس قارون به موسی می گوید باید سنگسار شوی!

موسی پریشان حال زن را خواست و او را به خداوند سوگند داد که راست

بگوید و زن اعتراف نمود که از قارون پول گرفته است.

 

موسی گریان سر بر خاک نهاد و خداوند به او گفت زمین در اختیار اوست

موسی به زمین فرمان داد که قارون و طرفدارانش را بگیرد

و زمین قارون و دو تن از همراهانش را تا گردن در بر گرفت


صدای ضجه قارون و یارانش بلند شده بود و از موسی می خواستند به خاطر

خدا به آنها رحم کند


موسی از شدت غضب توجهی ننمود و زمین آنها را فرو برد


و خداوند موسی را سرزنش کرد و گفت چرا از تو یاری خواستند به آنها رحم

نکردی؟


اگر یکبار مرا می خواندند دعای آنان را اجابت می کردم !!!!!!!!!

 


چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

 

بخش یک سخنی با استاد مصباح

 

ابراهیم زمانی که شب بر او پرده انداخت ستاره ای دید وگفت این پروردگار من است


 انگاه چون افول کرد گفت افول کنندگان را ندارم


 انکاه چون ماه را تابان دید این پروردگار من است


وچون افول کرد گفت اگرپروردگارم مرا راهنمایی نکند بیگمان از گمراهان خواهم شد


 انگاه چون خورشید تابان را دید گفت این پروردگار من است این بزرگ تراست


وچون افول کرد گفت ای قوم من از شرکی که می ورزید بری وبرکنارم

 

در زمانه ما کسی ماه و خورشید و ستاره را نمی پرستد

اما سوسیالیسم ، مارکسیسم و امانیسم ، بت های مورد توجه جمعیت های عظیمی از انسان بوده و هست


ستاره با مه و خورشید اکبر

بود حس و خیال و عقل انور

بگردان زین همه ای راهرو روی

همیشه لا احب الآفلین گوی

 


چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸ | ٦:۳۱ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

همون طور که قول داده بودم خلاصه بسیار مختصری ار کتاب :

 

فصل یک :

به محض اینکه چراغ ها خواموش شد هیجان و جنبش

( جنبش سبز رو عرض نمی کنم )

خاصی تمام مزرعه را فرا گرفت

خوک بزرگ سخنانش  را آغاز کرد:

دوستان من ماهیت زندگی ما چیست؟

هیچ حیوانی در انگلستان آزاد نیست ، این است واقعیت زندگی ما

انسان

انسان تنها دشمن واقعی ماست

پس بیایید به جای بیگاری برای او ، از فکر هم برای سرنگونی اش استفاده کنیم.

موضوع دیگر ، مربوط به حیوانات وحشی است! ، آیا به نطر شما آنها جزء دوستان ما به شمار می روند؟

سپس تصنیف چهارپایان انگلستان را خواندند

این تصنیف حیوانات را به هیجان دیوانه واری آورد

سه شب بعد خوک بزرگ مرد؟!

و حیوانات انقلاب کردند به رهبری دو خوک ، زود تر از آنچه انتظار می رفت

 

فصل دهم:

سالها گذشت؟!

زمانی رسید که دیگر کسی روزهای قدیم قبل از انقلاب را به یاد نمی آورد جز عده ای محدود.

حیواناتی که به تازه به دنیا آمده بودند از انقلاب فقط روایتی مبهم شنیده بودند

به یاد می آوردند تا بوده گرسنگی و مشقت و سختی و نا امیدی بوده

اما حیوانات هیچ گاه نا امید نشدند

همیشه به اینکه عضوی از مزرعه بودند افتخار می کردند

دیگر کسی جرئت نداشت تصنیف چهارپایان را با صدای بلند بخواند اماواقعیت این بود که تمام حیوانات آن را بلد بودند و مخفیانه در گوشه و کنار زمزمه می شد.

یک روز با صحنه ای عجیب مواجه شدند : خوک هایی که روی دو پا راه می رفتند.

حیوانات به رغم وحشت از سگهای دست پرورده خوک ها سالیان متمادی هرگز شکایت یا انتقادی نکرده بودند اما گمان می رفت این بار زبان به اعتراض بگشایند اما:

 

گوسفندان دست پرورده خوک ها با علامتی ناگهان شروع کردند:

چهارپایان خوبند

دوپایان بهترند

بع بع شان ۵ دقیقه به طول انجامید و وقتی ساکت شدند فرصت اعتراض از بین رفته بود

یک هفته بعد انسان ها آمدند

 

دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

چند وقتیه به این مقوله علاقه پیدا کردم


اما و قتی نیم دایره منتفی شد ناراحت


حالا یه فرصت تازه و کاملا تصادفی


من این ترم خودمو سپردم دست تقدیر

 

نه منطق

شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

امروز حدود ساعت ١٢ ظهر بود که این کتاب رو شروع کردم

 

این کتاب عالیه

و تصویری از ایران امروز ما

هم سی سال اخیر

و  هم همین چند ماه اخیر

 

این کتاب واقعا منو عصبی کرد اون قدر که برای چند لحظه گذاشتمش کنار

 

البته هنوز تمومش نکردم

منتظر خلاصه ای کوتاه از کتاب باشید تا چند روز آینده

دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸ | ۸:٥٧ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

طی هفته های اخیر این مفید ترین کاریه که می کنم ،

کتاب خوندن

شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ | ۸:٥٥ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

همیشه منطقم به احساسم غالب بوده

گاهی از این ویژگی در خودم خوشم نیومده ولی چه میشه کرد

من احساسم یک آریایی است و منطقم مسلمان

نمی تونم از اسلام بگذرم شاید چون رص میگه اسلام یه دین منطقی است

کاش کلاس هاشو به این سمت نمی برد

نمی دونم کی بود که می گفت سعی کن چیزی رو که دوست داری بدست بیاری وگرنه مجبوری چیزی رو که داری دوست بداری

شاید به اینجا رسیدم

ولی اسلام محمد واقعا دوست داشتنی است محمد دوست داشتنی است

پس قبل از هر گونه داوری باید دو نفر رو بشناسم : شاید این تقدیره نیست که درست بعد از اتمام محمد غدیر بود

و حالا هم محرم

من نه علی رو درک کردم و نه فلسفه عاشورا و نه عظمت قدر رو

پس نباید مجرم رو از دست بدم مثل غدیر و قدر

پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ | ٦:٥۳ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

علی (ع) تنهاست!

چه کسی تنها نیست؟؟

کسی که با همه و در سطح همه است.

کسی که رنگ زمان به خود می گیرد.

احساس خلأ مربوط به روحی است که آنچه در این جامعه و زمان و در این ابتذال روزمرگی وجود دارد نمی تواند سیرش کند.

و لذا آنهمه یاران، آنهمه همرزمان، آنهمه نشست و برخاست با اصحاب پیامبر، هیچکدام برای علی (ع) تفاهمی بوجود نیاورده است.

هیچکدام از آنها در سطح او نیستند.

می خواهد دردش را بگوید،

حرفش را بزند،

گوش نیست، دلی نیست، و فهمی نیست تا بفهمد.

رنج بزرگ یک انسان این است که  عظمت او و شخصیت او در قالب فکرهای کوتاه، در برابر نگاههای پست و پلید، و احساس او در روحهای بسیار آلوده و اندک و تنگ قرار گیرد.

 نیمه شب به طرف نخلستان می رود، آنجا هیچکس نیست، مردم راحت آرمیده اند، هیچ دردی آنها را در دل شب بیدار نگاه نداشته است، و این مرد تنها،‌ که روی زمین خودش را تنها می یابد، با این زمین و این آسمان بیگانه است، و فقط رسالت و وظیفه اش، او را با جامعه و این شهر پیوند داده.

ولی وقتی به خودش بر می گردد می بیند که تنهاست.

شبانه به نخلستان می رود، و باز برای اینکه ناله او بگوش هیچ فهم پلیدی و هیچ نگاه آلوده ای نرسد، سر در حلقوم چاه فرو میکند و می گرید.

این گریه از چیست؟؟؟

افسوس که گریه او یک معما برای همه است، زیرا حتی شیعیان او نمی دانند علی چرا  می گرید.

از اینکه خلافتش غصب شده؟؟؟

از اینکه فدک از دست رفته؟؟؟

از اینکه فلانی روی کار آمده؟؟؟

از اینکه او از مقامش...؟؟؟

از اینکه همسرش را...؟، از اینکه...؟، از...؟

علی (ع) در طول تاریخ تنها انسانی است که در ابعاد مختلف و حتی متناقض که در یک انسان جمع        نمی شود قهرمان است. چنین انسانی و در چنین سطحی معلوم است که در دنیا تنهاست. چنین انسانی در جامعه اش و در برابر یاران همرزمش که عمری را در راه عقیده کار کرده اند، با پیامبر صادقانه شمشیر زده اند، اما در اوج اعتقاد و ایمان و اخلاصشان به پیامبر و اسلام، قبیله و تعصبات قومی را فراموش نکرده اند، مقام را آگاهانه و یا ناخودآگاهانه نتوانسته اند از یاد برند و سمبل اخلاص مطلق و یکدست- همچون علی (ع)- شوند، تنهاست.

از این دردناکتر اینکه علی (ع) در میان پیروان عاشقش نیز تنها است!!

در میان امتش که همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاریخشان را به علی (ع) سپرده اند تنها است.

او را همچون یک قهرمان بزرگ، یک معبود و یک اله می ستایند اما نمی شناسندش و نمی دانند که کیست؟ دردش چیست؟ حرفش چیست؟ رنجش چیست؟ و سکوتش چراست؟؟

این است که علی (ع) در میان پیروانش هم تنهاست.

این است که علی (ع) در اوج ستایشهایی که از او میشود، مجهول مانده است.

درد علی (ع) دو گونه است:

یک درد ، دردیست که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می کند و درد دیگر، دردی است که او را تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه کشانده و بناله در آورده است.

ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیرابن ملجم در فرقش احساس می کند، اما این درد علی (ع) نیست، دردی که چنان روح بزرگی را بناله آورده است تنهایی است، که ما آنرا  نمی شناسیم!!

باید این درد را بشناسیم، چرا که علی (ع) درد شمشیر را احساس نمی کند و ما درد علی را احساس  نمی کنیم.

پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

کتاب سلمان فارسی رو شروع کردم

پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ | ۳:٥٦ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

کتاب عالی بود

از متن کتاب :


اجمالا اسطوره نگاه آرمانی انسان است به هستی و اسطوره آرمان جمعی یا آینده آرمانی است که در هاله ای از تقدس و راستی پیچیده می شود

نه عمر رستم واقعیت است ، نه رویین تنی اسفندیار و نه وجود سیمرغ ،


اما همه حقیقت است

و این تبلور اغراق آمیز آرمان های بشر است  در وجود پهلوانانی خیالی

تولد ، کودکی ، پیری و مرگ او همه فوق بشری یا حتی غیر بشری است  ولی با این همه مردی حقیقی تر از رستم و زندگی و مرگی بشری تر از او نیست

او تجسم روحیات و آرزو های ملتی است

این پهلوان تاریخ  --- آنچنان که رخ داد --- نیست ولی تاریخ  است آنچنان که آرزو می شد

و می گوید :

1- جمشید

سنگ بنای پیدایش ضحاک ، منیت جمشید است.

منم گفت با فره ایزدی   

                                       همم شهریاری همم موبدی


همین جمله کوتاه منم گفت در آغاز داستان جمشید به تلخی در ذهن خواننده می ماندو اگر شاهنامه را برای نخستین بار نیز بخواند انگار حس پنهانی به او می گوید که این من  می شکند !


نردبان خلق این ما و من است                

                          عاقبت  زین نردبان  افتادن  است

هر که بالا تر رود  ابله تر  است               

                         استخوان او بتر خواهد شکست


من در وجود جمشید تبدیل به حجمی عظیم می شود و همه جهان و هنر و خور و خواب و آرام مردم را از آن خود می پندارد و فضایی را فراهم می کند که کسی جرئت نمی کند لب باز کند  و اینجاست که فردوسی می گوید :


منی  چون    بپیوست   با    کردگار                           

                       شکست اندر آورد و  برگشت  کار

چه گفت آن سخنگوی با فر و هوش                            

                     چو خسرو شدی بندگی را بکوش

به یزدان هر آنکس که شد ناسپاس                               

                     بدلش  اندر آید  ز  هر سو  هراس


2- ضحاک

ضحاک در شاهنامه همراه با شیطان جانش شکل می گیرد گویی ضحاک همان کارنامه و دستاورد شیطان است و در نخستین گام پدرش را می کشد

شیوه ای که شیطان به ضحاک می آموزد شیوه ای بس ناجوانمردانه است ، پدر ضحاک مرداس نیمه شب بر می خواست و به انتهای باغ می رفت و پرستش خدای یگانه را می نمود

ضحاک در راه وی چاهی کند و روی آن را پوشاند


فرومایه ضحاک بیداد گر                            

                       بدین چاه بگرفت جای پدر


ضحاک با شیطان هم پیمان می شود و شیطان بر شانه های وی بوسه می زند


ببوسید  و  شد  بر  زمین  ناپدید                                    

                          کس  اندر   جهان   این  شگفتی  ندید

دو مار سیه از دو کتفش برست                                        

                        غمی گشت از هر سوی چاره جست

سر  انجام  ببرید  هر دو  ز کتف                                         

                         سزد    گر  بمانی    برین  در   شگفت

چو شاخ درخت آن دو مار سیاه                                           

                            بر آمد    دگر    باره    از    کتف     شاه


شیطان می خواهد که مردم از میان بروند و ابزار او برای نابودی مردم ضحاک است


3- نقش مردم

در براندازی ضحاک مردم درجه اول را دارند و کاوه نماد مردم است


همه  بام  و در  مردم  شهر  بود                    

                          کسی کش ز جنگ آوری بهر بود

ز دیوار ها خشت و از بام سنگ                   

                        به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ


 

پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

آندره ژید (۱۹۵۱ – ۱۸۶۹) یکی از بزرگترین نویسندگان ادبیات مدرن ۱۴۰ سال پیش به دنیا آمد. او در آثار خود با "خدایان آسمانی و زمینی" در افتاد و اخلاق شک‌گرای خود را به جای هنجارهای اخلاقی مسلط نشاند.

 آندره ژید در سراسر جهان (و از جمله در ایران) بیشتر با کتاب شاعرانه‌ی "مائده‌های زمینی" (۱۸۹۷) شناخته شده است. در این اثر نویسنده‌ی جوان به مخاطب خیالی خود اندرز می‌دهد که خود را از بند همه اندیشه‌ها و پیش‌داوری‌های ذهنی و تمام ارزش‌های اخلاقی رها کند و تنها از احساسات درونی و عواطف شخصی خود فرمان بگیرد، زیرا این تنها راه دستیابی به حقیقت است. می‌توان گفت که ژید تا پایان زندگی دشوار و پربارش به این رویکرد "رمانتیک" وفادار ماند.

 

 

احساس (که برخاسته از جان و روان فردی است) با اندیشه (که دریچه‌ی ذهن به سوی دنیاست) تعارض دارد و فرآورد این ستیز در وجدان شخصی شکل می‌گیرد که برترین تجلی آن اخلاق فردی است. این اخلاق از نظر ژید با ‌هنجار‌ها و سنت‌های رایج اجتماعی که اخلاقیات مسلط را می‌سازند، در ستیز است.

 

برای آندره ژید یگانه مرجع شایسته برای داوری درباره مناسبات انسانی، همین وجدان یا اخلاق فردی است، و نه اخلاق اجتماعی (یا مذهب مختار) که زاییده‌ی شرایط خاص و قراردادهای اجتماعی است.

 


ادامه مطلب
سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

برف

این کتاب رو اوایل همین ماه بود که شروع کردم و به قدری گیرا و جالب بود که نتونستم کنار بگذارمش و دو روزه تمومش کردم

اما الان ، امروز  هنوزم حال و هوای این کتاب منو رها نکرده، توصیفات ، تصاویر ، افراد و حالاتی که در این کاب آمده بی نظیر هستن

آدم این کتاب رو نمی خونه بلکه باهاش زندگی می کنه

چقدر زیبا مهاجرانی حقایق رو در این کتاب به تصویر کشیده میون این همه کتاب که از مرداد ماه امسال تا امروز خوندم این کتاب یه چیز دیگه است

بهتون توصیه می کنم این کتاب رو بخونید


شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |


دیشب بعد دانشگاه رفتم پاساژ آزادی دنبال کتاب سهراب کشان مهاجرانی ، شنیده بودم اونجا میشه پیداش کرد ولی مثل همیشه تلاش بیهوده ای بود


وقتی بر می گشتم دائم این شعر تو ذهنم چرخ می زد  :


باز   بوی   باورم  خاکستریست       صفحه های دفترم خاکستریست

پیش  از اینها حال دیگر  داشتم       آنچه  می گفتند  باور  داشتم  ...

با خودم گفتم تو عاشق نیستی      آگه   از   سر    شقایق   نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست      شیعه  مولا  شدن  کار  تو نیست

 

جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

 

امروز ١٨ آبانه ، و من تا همین دو ماهه پیش اصلا کافکا رو نمی شناختم اما از اول مهر تا الان انگار گره خورده به زندگیم :

پرده اول : روز یک مهر شروع کردم به خوندن کتاب روح پراگ از ایوان کلیما ، واقعا کتاب جالبیه تازه آشنایی من با کتاب روح پراگ هم خودش قصه جالبی داره

بگذریم قسمت آخر این کتاب راجع به فرانتس کافکا بود و این اولین باری بود که من اسم فرانتس کافکا رو می شنیدم ، اما کلی راجع به خودش و دو تا از کتاب هاش یعنی محاکمه و قصر اطلاعات بدست آوردم

پرده دوم : لابد همه شنیدین که دختر مشاور احمدی نژاد به آلمان پناهنده شده بعد از اکران فیلمش به نام شکنجه! چند روز پیش داشتم یه مصاحبه ازش می خوندم می گفت : فیلمش رو با تاثیر از کتاب محاکمه کافکا ساخته البته تاثیری معکوس

پرده سوم : دارم کتاب برف اثر عطاالله مهاجرانی رو می خونم البته هنوز تموم نشده اما تا الان دو جا به کافکا اشاره شده :

لنگه پنجره را باز کردم ، باد سردی به داخل اتاق وزید ، دانه های برف لب پنجره و تاقچه نشست ، قصر کافکا را از جلوی ریزش دانه های برف برداشتم . چند دانه برف روی صورت کافکا نشسته بود . وقتی کتاب را به دست گرفتم انگار موجی از سرما از کتاب زیر پوستم نشت کرد

و در جایی دیگر از کتاب زیبا میگه : گوش کن تا یه قطعه از کافکا رو برات بخونم .


پرده چهارم : امروز داشتم میلمو چک می کردم که برخوردم به این :


اسرائیل "محاکمه" کافکا را می‌خواهد


دولت اسرائیل قصد دارد دست‌نوشته‌ رمان معروف "محاکمه" یکی از مهم‌ترین رمان‌های قرن بیستم را از آرشیو دولتی آلمان پس بگیرد.

آرشیو ادبی اسرائیل از حدود ده سال پیش مدعی شده است که دست‌نوشته‌ "محاکمه" معروف‌ترین رمان فرانتس کافکا، نویسنده‌ی آلمانی‌زبان چک به اسرائیل برگردانده شود. شموئل هارنوی به روزنامه‌ی اسرائیلی هاآرتص گفته است که این تقاضا به زودی به طور رسمی به طرف آلمانی تحویل می‌شود.

آرشیو ادبی آلمان، مستقر در مارباخ، دست‌نوشته‌ محاکمه را در سال ۱۹۸۸ به بهای دو میلیون دلار خریداری کرده است، اما اسرائیل می‌گوید که این معامله غیرقانونی بوده و وراث ماکس برود حق فروش متن را نداشته‌اند.

هنگامی که کافکا در سال ۱۹۲۴ فوت کرد، به دوست نزدیک خود ماکس برود وصیت کرد که تمام آثار او را نخوانده بسوزاند. ماکس برود از دستور وصیت‌نامه سرپیچی کرد و بیشتر آثار کافکا را منتشر کرد و دوست خود را به شهرت جهانی رساند.

ماکس برود که کلیمی معتقدی بود، از بیم پیگرد نازیان در سال ۱۹۳۹ از پراگ به تل‌اویو فرار کرد. او تمام دست‌نوشته‌های کافکا را در چمدانی به همراه خود به اسرائیل برد.

پس از وفات ماکس برود در سال ۱۹۶۸ در اسرائیل، استر هوفه منشی او به تمام دارایی برود دست یافت. او به تدریج برخی از دست‌نوشته‌های کافکا از جمله رمان "محاکمه" را به فروش رساند و به ثروت هنگفتی رسید.

آرشیو ادبی اسرائیل عقیده دارد که آثار کافکا به میراث ملی قوم یهود تعلق دارند، ماکس برود با فروش آنها مخالف بوده، و وارثان او حق فروش آنها را نداشته‌اند.

این مرکز همچنین قصد دارد از فروش سایر دست‌نوشته‌های کافکا و انتقال آنها به خارج جلوگیری کند. گفته می‌شود که برخی از نوشته‌های دیگر کافکا مانند نامه‌های بیشمار او و آثاری مانند "تدارک عروسی در دهکده" همچنان در اسرائیل محفوظ هستند، و آرشیو ادبی اسرائیل برای به دست آوردن آنها اقدام حقوقی کرده است.

فرانتس کافکا در خانواده ای یهودی در چکسلواکی به دنیا آمد اما تمام کارهای خود را به زبان آلمانی نوشت. برخی مترجمان ایرانی مانند فرامرز بهزاد و فرزانه طاهری ترجمه‌هایی از داستان‌های کافکا را به زبان فارسی عرضه کرده‌اند.

از دست ندهیدhttp://www.bbc.co.uk/go/wsy/pub/email/ft/-/persian/arts/2009/10/091017_ag_aa_kafka.shtml



 

دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

این کتاب اولین کتابی است که بعد از کنکور خریدم و خوندم واسه همینم ارادت ویژه ای بهش دارم بریم سراغ نویسنده کتاب: 

 

ژید معتقد بود که مهم ترین اصل برای هر کسی آن است که به رغم همه ابهامات  و چندگانگی هایی که درون خود دارد ، با خویشتن صادق باشد و می گوید : 


آنگاه که کتابم را خواندی ، به دورش افکن و بیرون برو ،  

دلم می خواهد که این کتاب شوق خروج را در تو بر انگیزد، 

 خروج از هز جا که باشد ک از شهرت ، از خانواده ات ، از اتاقت ، از اندیشه ات 

کتابم را با خود مبر 

کاش کتابم به تو بیاموزد که بیشتر از  این کتاب به خود بپردازی و سپس بیشتر از خود به دیگر چیز ها

یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ | ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

  اگرچه همه عادت کردیم به زبان اشاره صحبت کنیم و حرف دلمون رو نزنیم منم همین کارو می کنم

ای کاش می دونستم باید چکار کنم

کدام راه رو برگزینم ؟


آن دم که من باید راه زندگانی ام را بیابم فرا رسیده

اما من مردد هستم


حقیقت کجاست؟

از خود سانسوری بیزارم اما این روز ها بد جور گرفتارش شدم

یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |

 

 سلام

بلاخره امشب کتاب محمد پیامبری که باید از نو شناخت رو شروع کردم تو مترو اما فرصت نشد خیلی بخونمش آخه رفتنی همش صحبت از وقایع دیروز نمایشگاه مطبوعات بود و برگشتنی هم یه دختره حالش تو مترو بد شده بود


در کل کتاب جالبی است


دید متعصبانه من نسبت به اعراب  --  فکر می کردم خیلی بی فرهنگ بودن  -- البته بودن


ولی خوب حقایقی هم در این کتاب هست که بد نیست بدونیم


امیدوارم بعد از خوندن این کتاب  محمد رو بشناسم


اعتراف می کنم من اصلا نمی شناسمش

دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ | ۸:۱٧ ‎ق.ظ | در جستجوی حقیقت | نظرات () |
Design By : nightSelect.com